الملا فتح الله الكاشاني
291
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
از حج فارغ شديم يا رسول خدا وعده داديم كه امشب عبد اللَّه را كه پدر جابر است و از اشراف قوم حاضر ميسازيم و او را باسلام هدايت مىكنيم فرمود چنين باشد پس نزد او رفتيم و گفتيم يا عبد اللَّه تو از جمله سادات و اشراف مايى نميخواهيم كه با چنين متانت راى و حصانت فهم و ذكاى عقل كه ترا است فردا هيمهء دوزخ شوى قبول اسلام كن و با ما بدين محمد ( ص ) درآى و امشب ميعاد ما با رسول خدا نزد عقبه است با ما آنجا حاضر شو تا آنچه او ميگويد بشنوى اگر بديدهء انصاف درو نگرى و آنچه ميگويد صواب بينى به او اسلام آور و اگر نه اختيار نزد تست گفت چنين باشد پس او را گذاشتيم و چون از شب ثلثى بگذشت هر يك پنهان از قوم خود متوجه ميعاد شديم و در شعبى كه نزديك عقبه بود جمع شديم و ما هفتاد مرد بوديم با دو زن يكى ام عماره و ديگر اسماء بنت عمر رسول ( ص ) بيامد با عباس و آنجا بنشست و عباس هنوز اسلام نياورده بود و ليكن به جهت خويشى همراه پيغمبر بود چون بنشستيم عباس آغاز سخن كرد و گفت يا معشر الخزرج بدانيد كه مكانة و منزل محمد ( ص ) از مادر نهايت قصوى است و مرتبهء عليا من نسبت به او در نهايت شفقت و مهربانيم و او را دوستتر از همه اقرباى خود ميدارم اما حمايت قوم او ميكنم زيرا كه بر دين مااند و او در شهر خود در عز و رفعت است و مىخواهد كه نزد شما آيد و ترك وطن مألوف خود كند اگر ميدانيد كه آنچه مىگوييد به آن وفا خواهيد كرد و نقض عهد و شرط نخواهيد كرد و حامى او خواهيد شد وى به شهر شما آيد و اگر نه او را بگذاريد تا در ميان قوم و عشيرهء خود باشد ما متفق الكلمه شده گفتيم سَمِعْنا وَأَطَعْنا قول ما قول و فعل ما فعل است تا جان در تن داريم از عهد خود نمىگرديم و در اثناى اين حال عبد اللَّه درآمد و رسول آيتى چند از قرآن برو خواند و جدى و طربى دو و پديد آمد كلمه اسلام را عرض كرد پس رسول ( ص ) يك بار ديگر شرايط تبليغ را مؤكد ساخت و از همه عهد و رسوخ بر اسلام فرا گرفت و فرمود من بميان شما به اين شرط مىآيم كه حمايت من چنان كنيد كه فرزندان خود را ابن مغرور دست آن حضرت بگرفت گفت يا رسول اللَّه قبايل و عشاير ما همه مردان كارى و كارزارىاند و شجاعت و جرات از اباى خود بميراث يافتهايم جان و مال خود را وقايهء تو ميكنيم و تو را چنان حمايت مىكنيم كه تا جان در بدن ما باشد نگذاريم كه به هيچ وجه خار آزارى بخاطر عاطر تو خلد ابو الهشيم بن تيهان از ميان برخواست و گفت يا رسول اللَّه تو ميدانى كه ميان ما و ديگران عهد و مواثيق است و به جهت حمايت و حفظ تو همهء آن عهود را نقض خواهيم كرد شرط كن كه هر گاه خدا تو را قوت دهد و نصرت بر قوم خود ما را رها نكنى و به شهر خود نروى رسول ( ص ) تبسم فرمود و گفت لا بل الدم الدم و الهدم الهدم انتم منى و انا منكم احارب من حاربتم و اسالم من سالمتم خونها و جانها بهم پيوسته است با يكديگر ريزيم و به اتفاق يكديگر ويران كنيم شما از منيد و من از شما ام حرب كنم با آنكه محارب شما باشد و صلح